رامین کیانی

رئیس مرکز دیپلماسی جوانان ایران

 

در دنیای امروز دیگر نمی‌توان سیاست بین‌الملل را تنها به بازی قدرت‌های بزرگ و تعاملات رسمی دولت‌ها تقلیل داد. زمانی تصور می‌شد که عرصه روابط بین‌الملل صحنه‌ای است که تنها دولت‌ها در آن نقش‌آفرینند؛ اما واقعیت‌های چند دهه گذشته نشان داده که این تصویر بیش از حد ساده‌انگارانه است. جهان اجتماعی که ما در آن زندگی می‌کنیم، یک برساخته است؛ یعنی مجموعه‌ای از تصورات، باورها، هنجارها و روایت‌هایی که بازیگران مختلف در طول زمان ساخته و بازتولید کرده‌اند. به بیان دیگر، آنچه ما تهدید یا فرصت، دشمنی یا دوستی، امنیت یا ناامنی می‌نامیم، تنها محصول توان مادی نیست، بلکه نتیجه معنایی است که ما و دیگران به پدیده‌ها می‌دهیم. همین امر باعث شده است که عرصه سیاست خارجی روزبه‌روز بیشتر به میدان شکل‌دهی به ادراک بدل شود و در این میدان، دیپلماسی عمومی نقشی کلیدی پیدا کرده‌ است.

از گذشته‌های دور تا ابتدای قرن بیستم، دولت‌ها به طور عمده یگانه بازیگران معتبر عرصه بین‌الملل محسوب می‌شدند. آنها بودند که جنگ به راه می‌انداختند، صلح می‌ساختند و در کنفرانس‌ها بر سر منافع ملی چانه‌زنی می‌کردند. جامعه بین‌المللی چیزی جز جمعی از دولت‌ها نبود و دیپلماسی به معنای روابط میان وزارت‌خارجه‌ها و سفارتخانه‌ها تعریف می‌شد. اما رفته‌رفته فصل تازه‌ای آغاز شد؛ سازمان‌های بین‌المللی به صورت ملموس پا به عرصه گذاشتند و به بازیگران مهمی تبدیل شدند. از این پس دیگر نه تنها دولت‌ها، بلکه نهادهای بین‌المللی نیز در شکل‌دهی به قواعد بازی مؤثر بودند. چند دهه بعد، با جهانی شدن اقتصاد و گسترش زنجیره‌های ارزش، شرکت‌های چندملیتی اهمیت یافتند. این شرکت‌ها با گردش سرمایه و کالا در مقیاس جهانی، قدرتی یافتند که گاه از توان اقتصادی دولت‌ها هم فراتر می‌رفت. نفت، فناوری، دارو، کشاورزی صنعتی، ارتباطات و حمل‌ونقل به دست بازیگرانی افتاد که نه دولت بودند و نه سازمان‌های بین‌المللی، بلکه شرکت‌هایی فراملی با سهام‌داران و دفاتری در سراسر جهان. بدین ترتیب عرصه روابط بین‌الملل بیش از پیش پیچیده شد.

اما این پایان ماجرا نبود. از دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی به این سو، سازمان‌های مردم‌نهاد و شبکه‌های فراملی از فعالان محیط زیست تا گروه‌های حقوق بشری و سازمان‌های خیریه وارد میدان شدند. آن‌ها توانستند در سطح جهانی کمپین‌هایی به راه بیندازند، افکار عمومی را بسیج کنند و حتی دولت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی را به تغییر سیاست وادارند. از مبارزه با مین‌های زمینی گرفته تا کنوانسیون‌های اقلیمی، نقش این بازیگران غیردولتی انکارناپذیر شد. در ادامه این روند، درهه‌های اخیر شاهد نقش آفرینی افراد در عرصه بین‌المللی هستیم. در جهانی که فناوری‌های ارتباطی مرزهای جغرافیا را درنوردیده‌اند، یک کارآفرین می‌تواند با خلق بستری دیجیتال نحوه ارتباطات میلیاردها انسان را تغییر دهد؛ یک هنرمند یا ورزشکار می‌تواند چهره یک ملت را بازنمایی کند؛ یک اینفلوئنسر می‌تواند روایت‌های مسلط را به چالش بکشد و بر افکار عمومی تأثیر بگذارد؛ یک دانشمند می‌تواند با کشفی علمی جهت تحقیقات جهانی را دگرگون کند. چنین است که ما امروز با سیاست بین‌المللی چندکنشگری روبه‌رو هستیم، سیاستی که دیگر محدود به دیپلماسی رسمی میان دولت‌ها نیست بلکه صحنه‌ای است که در آن افراد، سازمان‌ها و شبکه‌ها، نقشی همسنگ یا حتی گاه پررنگ‌تر از دولت‌ها دارند.

وقتی افراد به بازیگران صحنه بین‌الملل بدل می‌شوند، تصورات اهمیت مضاعفی پیدا می‌کنند. افراد تنها روایت‌گر نیستند؛ بسیاری از آن‌ها به منابع مادی و موقعیت‌های کلیدی نیز دسترسی دارند. فرماندهان نظامی، مسئولان سیاست خارجی یا دیپلمات‌های شناخته‌شده می‌توانند با تصمیم‌ها و کنش‌های خود مسیر منافع یک کشور را تغییر دهند. در کنار این گروه، کارآفرینان جهانی، رؤسای شرکت‌های چندملیتی و شبکه‌های اقتصادی نیز نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دادن به فرصت‌ها و تهدیدهای اقتصادی ایفا می‌کنند. ورزشکارانی که در عرصه جهانی پرچم کشورشان را بالا می‌برند، هنرمندانی که فرهنگ و هویت ملی را در قالب فیلم، موسیقی یا هنرهای تجسمی عرضه می‌کنند و جامعه دانشگاهی که از رهگذر پژوهش‌ها، تبادلات علمی و جوایز معتبر جهانی اعتبار علمی یک ملت را می‌سازند، همگی در ساختن تصویر یک کشور سهم دارند. یک مدال المپیک، یک فیلم برنده جایزه بین‌المللی یا یک مقاله علمی اثرگذار می‌تواند همان اندازه در تغییر برداشت جهانیان مؤثر باشد که یک توافق دیپلماتیک رسمی اثرگذار است. در چنین فضایی است که دیپلماسی عمومی اهمیت حیاتی پیدا می‌کند؛ چراکه این دیپلماسی می‌کوشد هم از ظرفیت‌های فردی بهره گیرد و هم تصویر کشور را در ذهن افکار عمومی جهان شکل دهد. اگر دیپلماسی رسمی بیشتر در پشت درهای بسته جریان دارد، دیپلماسی عمومی در میدان باز جامعه، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، عرصه فرهنگ و حتی رویدادهای ورزشی رخ می‌دهد؛ جایی که قدرت واقعی در تغییر ذهنیت‌ها و شکل دادن به واقعیت سیاسی نهفته است.

اهمیت این نوع دیپلماسی از آن روست که بسیاری از تعارض‌ها و بحران‌های سیاسی ناشی از برداشت‌ها و سوءتفاهم‌ها هستند. یک اقدام دفاعی ممکن است به چشم دیگری تهاجمی دیده شود. یک سیاست داخلی ممکن است به عنوان تهدیدی علیه همسایگان تعبیر گردد. اگر کانال‌هایی برای گفت‌وگوی مستقیم با افکار عمومی وجود نداشته باشد، چنین سوءبرداشت‌هایی می‌توانند به سرعت به تنش‌های سیاسی و حتی درگیری‌های نظامی بینجامند. دیپلماسی عمومی می‌کوشد این شکاف‌ها را پر کند، تصویر دقیق‌تری از نیت‌ها و اهداف ارائه دهد و زمینه‌های مشترک ایجاد کند.

اما دیپلماسی عمومی تنها درباره رفع سوءتفاهم‌ها نیست. این دیپلماسی ابزاری برای تقویت قدرت نرم است؛ همان قدرتی که بر جذابیت فرهنگی، ارزش‌های سیاسی، کیفیت علمی و توانایی در روایت‌گری استوار است. یک کشور می‌تواند با صادرات فرهنگی، با جذب دانشجویان خارجی، با برگزاری رویدادهای ورزشی و هنری، با حمایت از پروژه‌های علمی و با گفت‌وگوهای میان‌فرهنگی تصویری مثبت از خود بسازد و از این طریق مشروعیت و نفوذی به دست آورد که هیچ ارتشی قادر به تأمین آن نیست. البته مرز میان دیپلماسی عمومی و پروپاگاندا باریک است. اگر کشوری تلاش کند با پیام‌های یک‌سویه و غیرواقعی ذهن‌ها را تسخیر کند، دیر یا زود بی‌اعتمادی عمومی را برخواهد انگیخت. دیپلماسی عمومی موفق نیازمند صداقت، شفافیت و همخوانی پیام‌ها با واقعیت‌های عملی است.

حقیقت آن است که آینده روابط بین‌الملل بیش از هر زمان دیگری به توانایی کشورها در مدیریت ادراکات بستگی دارد. در جهانی نوین ساختن معانی و روایت‌ها بیش از هر چیز ضامن ثبات و مشوق توسعه است. صلح پایدار زمانی ممکن می‌شود که جوامع بتوانند آینده‌ای مشترک را تصور کنند و این تصور بدون دیپلماسی عمومی شکل نخواهد گرفت. دیپلماسی دیگر تنها در اتاق‌های مذاکرات رسمی معنا نمی‌یابد. معنا و مشروعیت آن در دانشگاه‌هایی که میزبان دانشجویان خارجی‌اند، در فیلم‌هایی که تصویری از فرهنگ و تاریخ یک ملت ارائه می‌دهند، در تبادلات علمی که اعتماد متقابل می‌سازد و در شبکه‌های اجتماعی که روایت‌ها را به سرعت جهانی می‌کنند ساخته می‌شود.

در جهان امروز کشوری که نتواند روایت خود را عرضه کند، محکوم است روایت رقیبانش را بپذیرد.  به همین دلیل است که دیگر نمی‌توان دیپلماسی عمومی را امری جانبی و فرعی دانست. کشوری که این ضرورت را نادیده بگیرد، شاید بتواند در کوتاه‌مدت قدرت سخت خود را حفظ کند، اما در بلندمدت در میدان روایت‌ها و ادراکات شکست خواهد خورد. زیرا در نهایت، آنچه سیاست بین‌الملل را می‌سازد نه تنها موشک و تانک، بلکه معنایی است که انسان‌ها به این ابزارها می‌دهند. جهان اجتماعی یک برساخته است، و دیپلماسی عمومی همان قلمی است که خطوط این برساخت را می‌کشد.